همه شب نماز خواندن،همه روز روزه رفتن

همه ساله از پی حج سفر حجاز کردن

زمدینه تا به کعبه سر وپابرهنه رفتن

دو لب از برای لبیک به گفته باز کردن

شب جمعه ها نخفتن،به خدای راز گفتن

ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن

به مساجد و معابد همه اعتکاف کردن

ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن

به حضور قلب ذکر خفی و جلی گرفتن

طلب گشایش کار ز کارساز کردن

پی طاعت الهی به زمین جبین نهادن

گه و گه به آسمان ها سر خود فراز کردن

به مبانی طریقت به خلوص راه رفتن

ز مبادی حقیقت گذر از مجاز کردن

به خدا قسم که هرگز ثمرش چنین نباشد

که دل شکسته ای را به سرور شاد کردن

به خدا قسم که کس را ثمر آنقدر نبخشد

که به روی مستمندی در بسته باز کردن

                                                  "شیخ بهایی

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست


مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست
به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقه موییت گرفتاری هست
گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست
در و دیوار گواهی بدهد کاری هست
هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید
تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست
صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم
همه دانند که در صحبت گل خاری هست
نه من خام طمع عشق تو می‌ورزم و بس
که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست
باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببر
آب هر طیب که در کلبه عطاری هست
من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود
سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست
من از این دلق مرقع به درآیم روزی
تا همه خلق بدانند که
زناری هست
که نه مستم من و در دور تو هشیاری هست
عشق سعدی نه حدیثیست که پنهان ما
داستانیست که بر هر سر بازاری هست

عاشقان پيدا و دلبر ناپديد  

 

عاشقان پيدا و دلبر ناپديد   

                                            در همه عالم چنين عشقي كه ديد

 

عارفان حق را در همه صورت ها مي بينند و در همه ي صورتها عبادت مي كنند چنانكه محي الدين گفت:

       قلب من پذيراي همه صورت هاست

قلب من چراگاهي است براي غزالان وحشي

و صومعه اي است براي راهبان ترسا

و معبدي است براي بت پرستان

و كعبه اي است براي حاجيان

قلب من الواح مقدس تورات است

و كتاب آسماني قرآن

 دين من عشق است

و نافه ي مرا به هر سوي كه خدا

خواهد سوق مي دهد

و اين است ايمان و مذهب من

و ويليام شكسپير ساعر آسماني نيز چنين اشاره مي كند:

« تو از كدامين گوهري؛ كه هزاران هزار سايه هاي شگفت خود را در تو مي آويزند

و اين چگونه تواند بود

كه هر سايه را صورتي و هر صورتي را طرزي و طرازي ديگر مي بينيم،

و تو تنها يك ذات، و تو تنها يك چيز

و اگر هلن را كه مجموعه زيبايي است، به تمام و كمال ستوده اند،

شبهي نا تمام از خيال تو تصوير كرده اند،

اما در چشم عاشقان وفادار نه هيچكس به تو ماند و نه تو به هيچكس ماني./

ومولانا چنين ميگويد

                      دل من گرد جهان گشت و نيابيد مثالش

                                           به كه ماند به كه ماند به كه ماند؟!

 

میكل آنژ

نقاش،شاعر و پیکر تراش ایتالیایی
 
عشق، سبب رسیدن به خداست. میكل آنژ

 
تا زمانی كه ننگ و جنایت دوام دارد، هیچ ندیدن و نشنیدن برای من پایان خوشبختی‌ است.میكل آنژ 
 
 
كار هنری راستین، سایه‌ای از كمال ملكوت است. میكل آنژ
 
مهم‌ترین شرط ازدواج با یك دختر، پاكی نفس و شرافت ذاتی او است. میكل آنژ
 

زیبایی، در روان و هوش آدمی تأثیر می‌گذارد و احساس لذت و همت به وجود می‌آورد.میكل آنژ
 

زیبایی، هدیه ای از بهشت است. میكل آنژ
 
 
ارزش ندارد كه آدمی برای مبارزه كردن با كوته‌فكران، خود را آزرده سازد؛ زیرا پیروزی بر آنها هیچ ارزشی ندارد.  میكل آنژ
 
هر كنشی، هرچند هم دشوار، با خونسردی و آرامش، آسانتر به نظر می‌رسد.میكل آنژ

 
آن كه به هوش سرشار خویش ارزش نمی‌نهد و در بند آن است كه با گرایش‌های كوته‌فكران  سازگاری داشته باشد، نزد من رتبه و جایگاهی ندارد.  میكل آنژ
 

آسانترین راه رسیدن به آینده، نیندیشیدن به آن است. میكل آنژ
 
 
انسان، با مغز نقاشی می‌كند نه با دست. هر كه اندیشه‌هایش گرفتار مسایل دیگر باشد، كارش رسوایی به بار می‌آورد.میكل آنژ
 

دیدگاه هر نویسنده را از كتاب او و دیدگاه هر هنرمند را از هنرش می‌توان دریافت.میكل آنژ
 
 
چیزهای كوچك، كمال ایجاد می كند و كمال هم چیز كوچكی نیست.میکل آنژ
 

اگر مردم می دانستند برای احراز مقام استادی چه رنجها برده ام و چه روزها و شبها جان كنده ام، هرگز از دیدن شگفتی های هنریم متعجب نمی شدند.میكل آنژ
 
 
هرچه دانش بیشتر و تجربه زیادتر شود، نیاز به پند گرفتن كمتر می‌شود. میكل آنژ 
 
تمام وعده ها و نویدهای دنیا فریبی بیش نیست و بهترین دستور زندگی این است كه اعتماد به نفس داشته باشی و در پرتو سعی و تلاش خود به مقامی برسی. میكل آنژ
 

 
بزرگترین خطری كه ما را تهدید می كند پایین بودن و در دسترس بودن اهدافمان است.  میكل آنژ
 

بهترین دستور زندگی این است كه اعتماد به نفس داشته باشید.میكل آنژ
 
 
همه افراد بشر استعداد نقاشی دارند، اما همه حوصله ندارند.میكل آنژ
 
خدایا! به من آن ده كه همیشه شوقی بیش از حد توان خود برای كار كردن داشته باشم. میكل آنژ

 
چه غصه هایی برای رویدادهای بدی كه هرگز در زندگیم پیش نیامد خوردم.میكل آنژ
 
 
عشق، آدمی را به كمال می رساند. میكل آنژ 

 
خداوندا بگذار همیشه خواهان انجام آنی باشم كه بیش از توان من است.میكل آنژ
 
 
بلند نظر باشید و هدفهای بزرگ در پیش گیرید.میکل آنژ
 
 
صلح ناحق بهتر از جنگ بر حق است. میكل آنژ

بـــی همگــــان بســـــر شـــــود  بی تـو  بســـــر  نمـــی شــــود
داغ  تـــــو  دارد  ایــــن  دلـــــم  جــــای  دگـــــــر  نمــــی شـــود
دیـــده  عقــــل  مســـت  تــــو  چـرخــــه  چـــرخ  پســـت  تــــو
گــــوش  طـــرب  بــــه دســت تــــو بــی تـــو بســـر نمی شود
جـــان  ز تــــو  جــوش  مـــی کند  دل  ز تـــو  نـوش  می کند
عقـــل خـــــروش مــــی کنــد بـــی تــــــو بســـر نمـی شــود
خمـــــر مـــن  و  خمـــــار مـــن  بــــاغ  مـــن  و  بهـــار مــــن
خـــواب مـــن  و  خمــــار مــــن  بــی تـو  بســر ن می شود
جـــاه و جلال  مــن  تـــویی  ملکت  و  مــــال  مـــن  تـویی
آب  زلال  مــــن  تــــویی  بــــی  تــــو  بســــر  نمی شـود
گـــــاه  ســــوی  وفــــا  روی   گــــاه  ســوی  جفــــا  روی
آن  منــی  کـــجا  روی  بـــی  تــــو  بســـــر  نمی شـــود
دل  بنهنـــد  بــــر کنـــی  تـــوبـــــه  کــننـــــد  بشــکنــی
ایــن همــه خــود تـــو میکنی بــی تو بســر نمی شــود
بی  تـــو  اگـــر  بســـر  شدی  زیــر  جهــان  زبر  شدی
باغ  ارم  سقــر  شــدی  بــی تــو  بســر  نمــی شـود
گــــر تـــو ســری قــدم شـوم  ور تــو کفی  علم شوم
ور بــــروی عــــدم  شــــوم  بی تـو  بسـر  نمی شود
خــواب مــــرا ببستــــه ای  نقـــش مــرا بشسته ای
وز همـــه ام گسسته ای بــی تــــو بسر نمی شود
گـــر  تـــو  نباشی  یار من  گشت  خراب کــار مــن
مــونس و غمگـــسار مـــن  بی تو بسر نمی شود
بی تو نه زندگی خوشم بی تو نه مردگی خوشم
ســر ز غـم تو چون کشم  بی تو بسر نمی شود
هر چه بگویم ای صنم  نیست جـدا ز نیــک و بـد
هم تو بگو  ز لطف خود  بی تو بسر نمی شود
مولوی

وبلاگ جملات حکیمانه

بخشی از مائده‌های زمین

آرزو مکن که خدا را در جایی جز همه جا بیابی .

هر مخلوقی نشانی از خداست و هیچ مخلوقی او را هویدا نمی سازد .

ما همگی اعتقاد داریم که باید خدا را کشف کرد . دریغا که نمی دانیم هم چنان که در انتظار او به سر می بریم ، به کدام درگاه نیاز  آوریم .

 سرانجام این طور نیز می گوییم که او در همه جا هست ؛ هرجا و نایافتنی است .

به هر کجا بروی جز خدا چیزی را دیدار نمی توانی کرد .

 خدا همان است که پیش روی ماست

 

 

 

" آندره ژید "

جویس کیلمر


گمان دارم که هرگز نخواهم خواند
شعری که به زیبایی یک درخت باشد
درختی که دهان گرسنه اش را
بر پستان مادر خاک نهاده و شهد و شیر می نوشد؛
درختی که تمام روز خدا را می نگرد
و دستهای پر برگش را به نیایش بر می آورد؛

درختی که می تواند در تابستان
آشیان یک قناری را در گیسوان خود جای دهد؛
درختی که برف را در آغوش می گیرد
و با باران پیوندی پاک و دوستانه دارد؛
آخر شعر حرف و صوت را نادانی چون من می سراید
اما شعر درخت، اثر طبع خداست

گـفتـا ؛ من‌اش فـرمـوده‌ام تـا بـا تـو طـرّاری کنـد...

 

آن کیـست کـز روی کـرم بـا مـا وفـاداری کــنــد

بـرجای بـدکاری چـو مـن یـکـدم نکــوکاری کنـد

اوّل به بـانـگ نـای و نـی آرد بـه دل پـیـغـام وی

وانـگـه به یک پیـمانه می بـا مـن وفـاداری کنـد

دلبـر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او

نـومـیـد نتـوان بـود از او باشــد که دلـداری کنـد

گفتـم ؛ گـره نگشوده‌ام زان طـرّه تـا من بـوده‌ام

گـفتـا ؛ من‌اش فـرمـوده‌ام تـا بـا تـو طـرّاری کنـد

پشمینه‌پوش تنـد‌خـو از عشق نشنـیـدست بــو

از مستـی‌اش رمـزی بگو تا ترک هُشیاری کـنــد

چون من گدای بی‌نشان مشکل بـُوَد یاری چنان

سلطان کجـا عیـش نـهـان بـا رنـد بـازاری کـنــد

زان‌طرّه‌ی پرپیچ و خم‌سهل‌است اگر بینم ستم

از بند و زنجیرش چه غم هرکس که عیّاری کنـد

شد لشکر غم بی‌عدد از بخت می خواهم مدد

تا فخر دین عبدالصّمد باشد که غمخواری کـنـد

بـا چشـم پر نـیـرنـگ او حافـظ مـکـن آهنـگ او

کــآن طـرّه‌ی شبـرنـگ او بسیـار طـرّاری کـنــد

 

گفتا کجاست محنت، گفتم که کوی عشقت

گفتا کجاست محنت، گفتم که کوی عشقت
گفتا که چونی آنجا؟ گفتم در استقامت

در حدیث آمده است که پیامبر فرمود سوره هود مرا پیر کرد و بسیاری از مفسران، همین آیه استقامت را علت حدیث می دانند:

« فَاسْتَقِمْ كَمَا أُمِرْتَ وَمَن تَابَ مَعَكَ وَلا تَط

ْغَوْا إنَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ»

عطار حکایت می کند که:

وقتی شبلی با اصحاب از راهی می گذشت. مردی را دیدند که به دار آویخته بودند. از اطرافیان پرسیدند: سبب چیست؟ گفتند این بارها و بارها دزدی کرده و مجازات شده و حتی دست های او را نیز قطع کردند بلاخره بار آخر به دستور قاضی او را به دار آویختند. شبلی پیش آمد و بوسه ای بر پای آن دزد زد و گفت: زهی مرد! چنین باید بود در کار و چنین باید ایستاد تا جان.

ستايش بيان شادي روح است از شكوه جمال و
نيايش تمناي جان است بر وصال شاهد زيبايي

ستايش وصف رخساره آن خورشيد است و
نيايش اشتياق روح است كه پرواز كنم

ستايش روايت حيرت است از مشاهده اطوار نامتناهي جمال و
نيايش حكايت شوق است كه چگونه بايد جان و جهان را بپاي آن اطوار افشاند

ستايش بانگ طبلي است كه : هان شهريار حسن و ملاحت را بنگريد و
نيايش صلايي است كه مس بي بهاي هستي خويش را در پيش موكب آن شهريار به خاك افكنيد


 

كسي كه مال و نفس خويش را به مشتري ثروتمندي كه غني بالذات است بفروشد هيچگاه زيان نمي كند و همه آنچه را كه داده است به اضعاف مضاعف به او باز مي دهند.
اين وعده الهي است و ثروتمندان حقيقي عالم كساني هستند كه از خود ثروتي ندارند و خود را

كارگزار اثروت الهي مي دانند و به عنوان نماينده و خليفه پروردگارشان در عالم عمل مي كنند و هيچ اضطراب و نگراني از دزدان و اهريمنان و سيل و طوفان و ركود بازار و سقوط اقتصاد ندارند جز آنكه بكوشند تا خدمتي كنند و كارها را رونقي بخشند و يا با اهريمني بجنگند و ديوي را از سر راه مردمان بردارند.

در بیان آنکه عاشق هرچه گوید اشارت با معشوق است:


آن زلیخا از سپندان تا به عود
نام جمله چیز یوسف کرده بود
نام او در نامها مکتوم کرد
محرمان را سر آن معلوم کرد

چون بگفتی موم زآتش نرم شد
این بدی کآن یار با ما گرم شد
وربگفتی مه برآمد بنگرید
وربگفتی سبز شد آن شاخ بید
وربگفتی آبها خوش می تپند
ور بگفتی خوش همی سوزد سپند
ور بگفتی ...
ور بگفتی ...
ور بگفتی ...
محرمان را زآن خبر بد که چه گفت
که مخالف با موافق گشت جفت
صد هزاران نام اگر برهم زدی
قصد او و خواه او یوسف بدی


این قطعه در تاثیر یاد و نام دوست بردل و زبان عاشق است و این که عاشق هرنام که بر زبان می آورد مقصودش معشوق است الّا آنکه از غیرت، نام او را در نامها پنهان می کند و آن عارف که گفت سی سال است جز با خدا سخن نگفته است همین معنی را در نظر داشته که عاشق هرچند به ظاهر با مردم سخن می گوید و کسب و کار و تجارت می کند اما چون همه کارهای او روی در حق دارد به حقیقت با حق صحبت می کند.

« سیصدو شصت و پنج روز در صحبت مولانا»

مینیاتور یوسف و زلیخا اثر کمال الدین بهزاد - مرجع مینیاتور: ویکی پدیا

‏Photo: در بیان آنکه عاشق هرچه گوید اشارت با معشوق است:



آن زلیخا از سپندان تا به عود

نام جمله چیز یوسف کرده بود

نام او در نامها مکتوم کرد

محرمان را سر آن معلوم کرد

چون بگفتی موم زآتش نرم شد

این بدی کآن یار با ما گرم شد

وربگفتی مه برآمد بنگرید

وربگفتی سبز شد آن شاخ بید

وربگفتی آبها خوش می تپند

ور بگفتی خوش همی سوزد سپند

ور بگفتی ...

ور بگفتی ...

ور بگفتی ...

محرمان را زآن خبر بد که چه گفت

که مخالف با موافق گشت جفت

صد هزاران نام اگر برهم زدی

قصد او و خواه او یوسف بدی





این قطعه در تاثیر یاد و نام دوست بردل و زبان عاشق است و این که عاشق هرنام که بر زبان می آورد مقصودش معشوق است الّا آنکه از غیرت، نام او را در نامها پنهان می کند و آن عارف که گفت سی سال است جز با خدا سخن نگفته است همین معنی را در نظر داشته که عاشق هرچند به ظاهر با مردم سخن می گوید و کسب و کار و تجارت می کند اما  چون همه کارهای او روی در حق دارد به حقیقت با حق صحبت می کند.



« سیصدو شصت و پنج روز در صحبت مولانا»



مینیاتور یوسف و زلیخا اثر کمال الدین بهزاد - مرجع مینیاتور: ویکی پدیا‏

«چراغ راه سعادت»

شاد بودن از زندگی، بدان خاطر که امکان می دهد عشق بورزید و کار کنید و بازی کنید و به ستارگان چشم بدوزید،
خشنود بودن از داشته ها و خشنود نبودن از خویشتن تا حصول اطمینان به اینکه بهترین کوشش خود را به جای آورده اید،
بیزار نبودن از هیچ چیز در جهان مگر دروغ و سستی و نترسیدن از هیچ چیز مگر ترس،
به فرمان ستایشها و آفرینهای خویش بودن و از فرمان نفرتهای خویش سرباز زدن،
طمع در هیچ متاع همسایه نکردن مگر در محبت قلبی او و ملایمت و مهربانی در رفتارش،
یاد دشمنان به فراموشی سپردن و دوستان را به خاطر داشتن،
تا حد امکان در کوه و دشت و صحرای خدواند به سر بردن،
اینهاست چند چراغ کوچک هدایت در راهی که به سوی صلح و آرامش می رود.

«هنری جکسن ون دایک» (1852 -1933

«یاد دوست»

هر زمان که از جور زمان
و رسوایی میان مردمان
در گوشه تنهایی بر بینوایی خود اشک می ریزم
و گوش ناشنوای آسمان را با فریادهای بی حاصل خویش می آزارم
و بر خود می نگرم و بر بخت بد خویش نفرین می فرستم
و آرزو می کنم که ای کاش چون آن دیگری بودم
که دلش از من امیدوارتر
و قامتش موزون تر
و دوستانش بیشتر است
و ای کاش هنر این یک
و شکوه و شوکت آن دیگری از آن من بود
و در این اوصاف چنان خود را محروم می بینم
که حتی از آنچه بیشترین نصیب را برده ام
کمترین خرسندی احساس نمی کنم
اما در همین حال که خود را چنین خوار و حقیر می بینم
از بخت نیک، حالی به یاد تو می افتم،
و آنگاه روح من
همچون چکاوک سحرخیز
بامدادان از خاک تیره اوج گرفته
و بر دروازه بهشت سرود می خواند
و با یاد عشق تو
چنان دولتی به من دست می دهد
که شان سلطانی به چشمم خوار می آید
و از سودای مقام خود با پادشاهان عار دارم

شکسپیر - غزل شماره 29
ترجمه دکتر الهی قمشه ای


نقاشی اثر لئونید آفرموف

 

Photo: ‎«یاد دوست»

هر زمان که از جور زمان
و رسوایی میان مردمان
در گوشه تنهایی بر بینوایی خود اشک می ریزم
و گوش ناشنوای آسمان را با فریادهای بی حاصل خویش می آزارم
و بر خود می نگرم و بر بخت بد خویش نفرین می فرستم
و آرزو می کنم که ای کاش چون آن دیگری بودم
که دلش از من امیدوارتر
و قامتش موزون تر
و دوستانش بیشتر است
و ای کاش هنر این یک 
و شکوه و شوکت آن دیگری از آن من بود
و در این اوصاف چنان خود را محروم می بینم
که حتی از آنچه بیشترین نصیب را برده ام
کمترین خرسندی احساس نمی کنم
اما در همین حال که خود را چنین خوار و حقیر می بینم
از بخت نیک، حالی به یاد تو می افتم،
و آنگاه روح من
همچون چکاوک سحرخیز
بامدادان از خاک تیره اوج گرفته
و بر دروازه بهشت سرود می خواند
و با یاد عشق تو
چنان دولتی به من دست می دهد
که شان سلطانی به چشمم خوار می آید
و از سودای مقام خود با پادشاهان عار دارم

شکسپیر  -  غزل شماره 29
ترجمه دکتر الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب «کیمیا - 3»

نقاشی اثر لئونید آفرموف‎

ویلیام شکسپیر

وقتی چهل زمستان پیشانی تو را از همه طرف احاطه و محاصره کرد
و در کشتزار جمال تو چین و شیارهای عمیق حفر نمود
زمانی که این پوشش جوانی غرور آمیز را
به صورت لباس ژنده و کم ارزش درآورد
اگر از تو پرسیدند
آن همه زیبایی تو کجا شدند
آن همه خزانه با ارزش روزهای نشاط و جوانی کجا رفتند
اگر بگویی در گودی چشمان فرو رفته ام
گم شده اند
شرمساری بی فایده است
چقدر سرمایه گذاری زیبایی
اگر میتوانستی جواب دهی
"این طفل زیبای من حساب مرا صاف
و جوابگو عذرخواه پیری من است"
زیباییش ثابت کننده زیبایی توست
که آنرا به ارث برده است ویلیام شکسپیر

 

شکوه ِ دنیا همچون دایره ای بر روی آب است
که هر زمان بر پهنای خود می افزاید
و در منتهای بزرگی هیچ می شود. ویلیام شکسپیر

ویلیام شكسپیر



اتللو، پرده ی دوم، صحنه ی سوم

 

عجبا از مردمان

دشمنی را از پنجره ی دهان به خانه ی خود راه می دهند

تا گوهر ِ عقل ِ آنها را بدزدد،

و شگفتا از ما كه با شادی و دست افشانی

ورود ِ خویش را به عالم ِ حیوانی جشن می گیریم.

 

 

زخم پذیر و روئین تن

ویلیام شكسپیر

هانری ششم، پرده ی سوم، صحنه ی دوم

 

آن كس كه حق با اوست

عریان و بی حفاظ چنان است

كه گویی جوشنی از پولاد بر تن دارد،

و آن كس كه حق با او نیست

و جور و ستم دلش را تباه كرده است

هرچند كه خود را به هزار جوشن مجهز كند

همچنان زخم پذیر و برهنه است.

 

 


تقديم به تو بهترين و دورترين دوستم " سهیل فریدونی " كه دلم براي ديدارت بي تابي ميكند

نام نیکو و شهرت و آبروی هر مرد و زن ، گوهر جان اوست

آن راهزن که از من بدره سیم و زر می رباید

چیزی را ربوده است ، که متاع حقیری ست

یا خود هیچ نیست که زمانی از آن من ، و زمانی از آن توست

و بنده ی هزار تن بوده و خواهد بود

اما آن کس که آبروی مرا می رباید

گوهر گرانسنگ را ربوده است ، که او را هیچ ثروت نمی بخشد

اما مرا فقیر و مِسکین می کند


نوشته ي  پيام آور بشريت " ویلیام شکسپیـر

گفتگوی پنهانی

ای روح مسکین من ، که در کمندِ این جسم گناه آلود اسیر آمده ای

و سپاهیان طغیان گر نفس ، تو را در بند کشیده اند

چرا خویش را از درون می کاهی و در تنگدستی و حرمان به سر می بری

و دیوارهای برون را به رنگهای نشاط انگیز و تجملات گرانبها آراسته ای ؟

حیف است چنان خراجی هنگفت

بر چنین اجاره ای کوتاه ، که از خانه ي تن کردی.

آیا این تن را طعمه مار و مور نمی بینی ؟

که هر چه بر آن بیفزایی ، بر میراث موران خواهد افزود

اگر پایان قصهء تن چنین است ،

ای روح من

تو بر زیان تن زیست کن ؛

بگذار تا او بکاهد و از این کاستی بر گنج درون تو بیفزاید.

این ساعات گذران را

که بر دریای مَد گرفته ، کفی بیش نیست . بفروش

و بدین بهای اقلیم ابد را به مُلک خویش درآور

از درون سیر و برخوردار شو ،

و بیش از این دیوار بیرون را به زیب و فـَر میارای.

بدین سان مرگ مردم خوار  را خوراک خود کن ؛

که چون مرگ را در کام فرو بری،

دیگر هراس نیستی و بیم فنا نخواهد بود.


ویلیام شکسپیر

« جنون فوق عقل


چه بسیار دیوانگی ها ، که نزد صاحبنظران ، خود عقل قدسی و آسمانی است

و چه بسیار دانایی و خردمندی ، که خود جنون محض است

و در اینجا نیز اکثریت است که فرمان می راند

اگر با آنها هم آوا شوی ، در شمار عاقلان هستی

و اگر ساز مخالف زنی

از تو هراس آیند

و بی درنگ به زنجیرت کشند


امیلی دیکنسن

Kathleen Raine


ای نیستی
ای سرچشمه همه نعمتها،
ای ناشناخته، ای ناشناختنی،
ای سرچشمه فیضان بی پایان
و جهانهای بی کران، که هردم از نو پدیدار می شوند
هر شکل و صورت که در جهان هست

و هر صوت و سفیر که به گوش می رسد
همهء آوازها و نغمه های ما
شادیها و خرد و حکمت ما
حضور ما و هستی ما
حیات ما و مرگ ما
همه از اقیانوس بی انتهای توست

کتلین رین

Abundant nothing,
Unknown unknownable
Source inexhaustible
Of ever flowing
World without end
Faces and voices
Our songs, our stories
Our joys, our wisdom
Our presence, our being
Our living and dying

Kathleen Raine

‏Photo: ای نیستی

ای سرچشمه همه نعمتها،

ای ناشناخته، ای ناشناختنی،

ای سرچشمه فیضان بی پایان

و جهانهای بی کران، که هردم از نو پدیدار می شوند

هر شکل و صورت که  در جهان هست

و هر صوت و سفیر که به گوش می رسد

همهء آوازها و نغمه های ما

شادیها و خرد و حکمت ما

حضور ما و هستی ما

حیات ما و مرگ ما

همه از اقیانوس بی انتهای توست



کتلین رین



Abundant nothing,

Unknown unknownable

Source inexhaustible

Of ever flowing

World without end

Faces and voices

Our songs, our stories

Our joys, our wisdom

Our presence, our being

Our living and dying



Kathleen Raine



« برگرفته از کتاب در قلمرو زرین»‏

شعری که به زیبایی یک درخت باشد

گمان دارم که هرگز نخواهم خواند
شعری که به زیبایی یک درخت باشد
درختی که دهان گرسنه اش را
بر پستان مادر خاک نهاده و شهد و شیر می نوشد؛
درختی که تمام روز خدا را می نگرد
و دستهای پر برگش را به نیایش بر می آورد؛

درختی که می تواند در تابستان
آشیان یک قناری را در گیسوان خود جای دهد؛
درختی که برف را در آغوش می گیرد
و با باران پیوندی پاک و دوستانه دارد؛
آخر شعر حرف و صوت را نادانی چون من می سراید
اما شعر درخت، اثر طبع خداست

جویس کیلمر
 
‏Photo: گمان دارم که هرگز نخواهم خواند

شعری که به زیبایی یک درخت باشد

درختی که دهان گرسنه اش را

بر پستان مادر خاک نهاده و شهد و شیر می نوشد؛

درختی که تمام روز  خدا را می نگرد

و دستهای پر برگش را به نیایش بر می آورد؛

درختی که می تواند در تابستان

آشیان یک قناری را در گیسوان خود جای دهد؛

درختی که برف را در آغوش می گیرد

و با باران پیوندی پاک و دوستانه دارد؛

آخر شعر حرف و صوت را نادانی چون من می سراید

اما شعر درخت، اثر طبع خداست



جویس کیلمر



برگرفته از کتاب « در قلمرو زرین»

نگارگری اثر  Sylvia Jenstad‏


در داستان ظهور جبرئیل بر مریم،از جبرئیل می شنویم که با مریم می گوید خانۀ ما در عدم آباد است و این صورت بدیع که پیش روی می بینی تنها یکی از نقشهای بی انتهای من است و تو از این نقش که به نظرت وجود من می آید به عدم یعنی فقدان همه نقشها و صورتها

 که خداست پناه می بری، در حالی که من همان پناهگاهم و همان عدمم:
از وجودم می گریزی در عدم
در عدم من شاهم و صاحب علم
خود بنه و بنگاه من در نیستی است
یک سواره نقش من پیش ستی است مثنوی دفتر سوم
و نیز مولانا همه جا شرط کمال عاشقی را عدم شدن معرفی می کند و آن معادل فناست که منزل هفتم از هفت شهر عشقِ عطار است.


‏Photo: در داستان ظهور جبرئیل بر مریم،از جبرئیل می شنویم که با مریم می گوید خانۀ ما در عدم آباد است و این صورت بدیع که پیش روی می بینی تنها یکی از نقشهای بی انتهای من است و تو از این نقش که به نظرت وجود من می آید به عدم یعنی فقدان همه نقشها و صورتها که خداست پناه می بری، در حالی که من همان پناهگاهم و همان عدمم:

از وجودم می گریزی در عدم

در عدم من شاهم و صاحب علم

خود بنه و بنگاه من در نیستی است

یک سواره نقش من پیش ستی است  مثنوی  دفتر سوم

و نیز مولانا همه جا شرط کمال عاشقی را عدم شدن معرفی می کند و آن معادل فناست که منزل هفتم از هفت شهر عشقِ عطار است.


Time is :
Too slow for those who Wait,
Too swift for those who Fear,
Too long for those who Grieve,
Too short for those who Rejoice,
But for those who Love,Time is eternity.


زمان
بر آنان كه در انتظارند ، بسيار آهسته مي گذرد
بر آنان كه هراسناكند ، با شتاب
بر آنان كه غصه دارند، بس دراز است


آن خردمند ديگر صفحه 20

Photo: Time is :

Too slow for those who Wait,

Too swift for those who Fear,

Too long for those who Grieve,

Too short for those who Rejoice,

But for those who Love,Time  is eternity.



ْزمان

بر آنان كه در انتظارند ، بسيار آهسته مي گذرد

بر آنان كه هراسناكند ، با شتاب 

بر آنان كه غصه دارند، بس دراز است

و بر آنان كه شاد و خرسند، بسي كوتاه 

اما بر آنان كه عاشقند

زمان ، ابديت است

و بر آنان كه شاد و خرسند، بسي كوتاه
اما بر آنان كه عاشقند
زمان ، ابديت است

"هنري ون دايك"


برگرفته از کتاب « در قلمرو زرین»



ای مرگ، ای فصیح ترین خطیب روزگار ،

ای فرشته نیرومند و دادگر، تو عبرت آموختی

 آن کس را که هیچ پند و اندرزی در وی اثر نداشت و

تو انجام دادی کاری که در زهره هیچ کس نمی گنجید.

آن کس را که تمامی جهان تملق گفتند و مدح و ثنا کردند تو منفور داشتی و

از جهان بیرون انداختی. همه بزرگیها، غرورها، ستمها و

جاه طلبیها را یکجا گردآوردی و در خاک نهادی و دو کلمه

«آرامگاه ابدی» را بر روی آن نقش کردی.
سر والتر راله

"
O eloquent, just, and mighty Death! whom none could advise, thou hast persuaded; what none hath dared, thou hast done; and whom all the world hath flattered, thou only hath cast out of the world and despised. Thou hast drawn together all the farstretched greatness, all the pride, cruelty, and ambition of man, and covered it all over with these two narrow words, Hic jacet!"

Raleigh, Sir Walter

‏Photo: ای مرگ، ای فصیح ترین خطیب روزگار ، ای فرشته نیرومند و دادگر، تو عبرت آموختی آن کس را که هیچ پند و اندرزی در وی اثر نداشت و تو انجام دادی کاری که در زهره هیچ کس نمی گنجید. آن کس را که تمامی جهان تملق گفتند و مدح و ثنا کردند تو منفور داشتی و از جهان بیرون انداختی. همه بزرگیها، غرورها، ستمها و جاه طلبیها را یکجا گردآوردی و در خاک نهادی و دو کلمه «آرامگاه ابدی» را بر روی آن نقش کردی.

سر والتر راله


من از خدا هستم و به خدا باز خواهم گشت
آن خدای مهربان، به من فروغی از انوار خویش ارزانی خواهد کرد
و آن فروغ مرا بدان حیات و سعادت ابد رهنمون خواهد شد
ای غبار جسمانی من، پس از اندکی درنگ برخیز
برخیز و زندگی از سرگیر
آن کس که تو را به ضیافت هستی دعوت کرد
تو را زندگی جاودانه خواهد بخشید
ای قلب من، باور کن که تو را در این واقعه هیچ زیانی نخواهد رسید
همه آرزوها و آرمانها که برایش تلاش کرده ای برآورده خواهد شد

تو را برای هیچ نیافریده اند، تو را برای هیچ زندگی نبخشیده اند
اینهمه رنج و محنت که کشیدی برای هیچ نبوده است
ترس و هراس و لرزش را رها کن و خود را برای زندگی تازه ای آماده کن
ای مرگ، ای امیر و ارباب همه چیزها، من اکنون بر تو پیروز شده ام
و با بالهایی که از همت عشق بافته ام به عالم بالا پرواز خواهم کرد
و بدان نور خواهم رسید که هیچ چشمی ندیده است
ای قلب من، همه رنجهای تو، تو را به سوی خدا سوق خواهد داد.

بخشی از سمفونی معروف رستاخیز اثر « گوستاو مالر »

‏Photo: من از خدا هستم و به خدا باز خواهم گشت

آن خدای مهربان، به من فروغی از انوار خویش ارزانی خواهد کرد

و آن فروغ مرا بدان حیات و سعادت ابد رهنمون خواهد شد

ای غبار جسمانی من، پس از اندکی درنگ برخیز

برخیز و زندگی از سرگیر

آن کس که تو را به ضیافت هستی دعوت کرد

تو را زندگی جاودانه خواهد بخشید

ای قلب من، باور کن که تو را در این واقعه هیچ زیانی نخواهد رسید

همه آرزوها و آرمانها که برایش تلاش کرده ای برآورده خواهد شد

تو را برای هیچ نیافریده اند، تو را برای هیچ زندگی نبخشیده اند

اینهمه رنج و محنت که کشیدی برای هیچ نبوده است

ترس و هراس و لرزش را رها کن و خود را برای زندگی تازه ای آماده کن

ای مرگ، ای امیر و ارباب همه چیزها، من اکنون بر تو پیروز شده ام

و با بالهایی که از همت عشق بافته ام به عالم بالا پرواز خواهم کرد

و بدان نور خواهم رسید که هیچ چشمی ندیده است

ای قلب من، همه رنجهای تو، تو را به سوی خدا سوق خواهد داد.



  بخشی از سمفونی معروف رستاخیز    اثر « گوستاو مالر »‏            


Nothing Can we Call Our Own

And nothing can we call our own but death
And that small model of the barren earth
Which serves as paste and cover to our bones

آدمي مالك چيست؟
هيچ چيز را براستي نتوان از آن خود دانست
مگر مرگ را
و آن قطعه زمين كوچك بي حاصل را
كه پوست و استخوان ما در نقاب آن نهان خواهد شد

Photo: Nothing Can we Call Our Own



And nothing can we call our own but death

And that small model of the barren earth

Which serves as paste and cover to our bones



آدمي مالك چيست؟

هيچ چيز را براستي نتوان از آن خود دانست

مگر مرگ را

و آن قطعه زمين كوچك بي حاصل را

كه پوست و استخوان ما در نقاب آن نهان خواهد شد

 

***********************************************

 

Deathhard
To lose world's abundant presence
Those I love, friends
I cling to all straws
Fearing to drown in God.


مرگ واقعه اي سخت ناگوار است
زيرا حضور پر نعمت اين عالم رنگارنگ را به مرگ از دست خواهم داد
و صحبت دوستان را
و همه محبوبان و نازنينان را
من به هر خاشاكي چنگ مي زنم
از ترس آنكه مبادا در بحر وجود خدا غرق شوم.

Photo: Deathhard

To lose world's abundant presence

Those I love, friends

I cling to all straws

Fearing to drown in God.





مرگ واقعه اي سخت ناگوار است

زيرا حضور پر نعمت اين عالم رنگارنگ را به مرگ از دست خواهم داد

و صحبت دوستان را

و همه محبوبان و نازنينان را

من به هر خاشاكي چنگ مي زنم

از ترس آنكه مبادا در بحر وجود خدا غرق شوم.

هزار نکته باریکتر ز مو این جاست

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند نه هر که آینه سازد سکندری داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست کلاه داری و آیین سروری داند
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن که دوست خود روش بنده پروری داند
غلام همت آن رند عافیت سوزم که در گداصفتی کیمیاگری داند
وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند
بباختم دل دیوانه و ندانستم که آدمی بچه‌ای شیوه پری داند
هزار نکته باریکتر ز مو این جاست نه هر که سر بتراشد قلندری داند
مدار نقطه بینش ز خال توست مرا که قدر گوهر یک دانه جوهری داند
به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد جهان بگیرد اگر دادگستری داند
ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه که لطف طبع و سخن گفتن دری داند

 

دیکنسن

..
?I'm Nobody! Who are you
?Are you – Nobody – too
Then there's a pair of us
Don't tell! they'd advertise – you know

How dreary – to be – Somebody
How public – like a Frog –  
To tell one's name – the livelong June –  
To an admiring Bog

من هیچکسم! تو کیستی؟

آیا تو نیز -هیچکسی-؟

پس اینگونه ما دوتاییم! فاش مکن!

زیرا تبعیدمان می کنند!


چقدر ملالت آور است کسی بودن!

چقدر همگانی! بمانند قورباغه ای

دایم اسم خود را برای مردابی تکرار کردن!

در معنی پیروزی             ( امیلی دیکنسن )

پیروزی در کام آن کس به منتهای شیرینی می رسد که هیچ گاه بدان دست نیافته است .
چنانکه درک شهد و شکر ، نیازمند تلخترین گرسنگی است .

حتی یک تن از آن جماعت سرخپوشی که امروز پرچم پیروزی را در دست گرفتند
نمی تواند تعریف درستی از پیروزی به دست دهد .

به مانند آن کس که شکست خورده و محتضر به گوشه ای افتاده است .
در گوش محروم اوست که آوای دوردست پیروزی ، روشن و آشکار و آکنده از رنجی روح فرسا طنین می اندازد .


جدایی تا نیفتد ، دوست قدر دوست کی داند ؟                       شکسته استخوان داند بهای مومیایی را      (صائب )

می دهد جان را ذاتش گوشمال                 تا بداند قدر ایام وصال          ( مثنوی )

تو هرگز لذت نخواهی برد مگر ...                                 ( توماس ترهرن )


تو هرگز از جهان به درستی لذت نخواهی برد
مگر دریا در رگهای تو جاری شود
و جامه آبی آسمان را بر تن کنی
و تاج ستارگان را بر سر نهی
و خود را تنها وارث تمامی آفرینش ببینی .


دل عالم تویی در خود مبین خرد                                بدین همت توان گوی از جهان برد
تو پنداری که تو کم قدر داری                                     تویی کز هر دو عالم صدر داری .           ( نظامی )