آن دلــــبـر عـیّـار مـرا دیـد
نـشـان کـرد
مـن در پــــــــــی آن دلــبـر عــیّـار بـرفـتـم
او روی
خود آن لحظه زِ من باز نهان کـرد
...
مـن در عـجـب اُفـتـادم از آن قـطـب یـگانـه
کز یک
نظرش جمله وجودم همه جان کرد
ناگاه یک آهـو به دو صـد رنگ عــــیان
شـد
کـز تابش حُـسـنش مَـه و خورشید فغان کـرد
آن آهوی خـوش ناف به تبریز
روان گـشت
بغـداد جـهـان را به بصـیـرت هـمدان کـرد
آن کـس کـه ورا کـرد
به تـقـلـیـد سُـجـودی
فـرخـنـده و بُگـزیِـده و محـبوب زمان کـرد
آنـها
کـه بِـگـفـتـنـد که ما کـامـل و فــردیـم
سرگـشته و سودایی و رسوای جهان
کـرد
سلطان عـرفـناک بُـدش محـرم اسرار
تا سِـرّ تَـجـلّی ازل جـمـله
بـیان کـرد
شمس الحقّ تبریز چـو بُـگـشـاد پَـر عـشق
جـبـریـل امین را زِ
پی خـویش دوان کـرد
دیوان شمس تبریزی
وظيفه شاد زيستن"
برترين خير و خوبى شاد زيستن است،
نه عمرى را در
رياضت به سر بردن به اميد يك مرگ سعادت بخش.
اگر ما در همين زندگى دنيا سعادتمند
شديم ، مرگ بر ما آسان خواهد بود...
زيرا مرگ امرى طبيعى است كه در زمان خود فرا مى رسد
،
در حالى كه اغلب نظام هاى موجود تعليمات دينى
به مردمان توصيه مى كند
كه
بيشتر طالب شادى پايان باشند
و اگر آنها اين تعليمات را پيروى كنند،
از
وظيفه لذت بردن پاك و برخوردارى معصومانه از مواهب هستى غافل خواهند شد،
و
نهايتا خود را از وصول به سعادت نهايى نيز محروم خواهند كرد.
Samuel Taylor Coleridge
مُـرغ دِل پَــران مَـبا جـز در هـوای بیخـودی
شمع جان تابان مَـبا جـز در
سَـرای بیخـودی
آفـتاب لطـف حـقّ بر عاشقان تابـنده باد
تا بـیـفـتـد بر
همه سایه همای بـیخـودی
...
گر هزاران دولت و نعمت ببیند عاشقی
نـایـد انـدر
چـشـم او اِلا بـلای بـیخـودی
بنگر اندر من که خود را در بلا
افکـندهام
از حـلاوتها که دیـدم در فـنای بـیخـودی
جان و صد جان خود چه
باشد گر کسی قربان کند
در هـــــــــــــوای بـیخـودی و از بـرای
بـیخـودی
عاشقا کمتر نشین با مردم غمناک تو
تا غباری درنیفتد در صفای
بیخودی
باجفا شو با کسی کو عاشق هشیاری است
تـا بـــیـابـی ذوقهـا انـدر
وفـای بـیخـودی
بیخودی را چون بدانی سروری کاسد شود
ای سری و سروریها
خاک پای بیخودی
خوش بود ظاهر شدن بر دشمنان بر تخت ملک
لـیـک آنهـا هـیچ
نـبود جـان بـه جـای بیخـودی
گر تو خواهی شمس تبریزی شود مهمان تو
خانه
خالی کن ز خود ای کدخـدای بیخـودی
دیوان شمس تبریزی
عید غدیر خم مبارک باد
عـاشقان مَـسـتَـنـد و ما دیوانه ایم
عـارفان شمعَـنـد و ما پروانه
ایم
چـون نـدارم با خـلایـق الـفـتی
خـلق پـندارنـد مـا دیـوانـه
ایـم
...
در اَزل دادنـد چـون جـام اَلـست
تـا اَبـد ما
مَـسـت آن پـیـمانـه ایم
ظاهـر سُـسـتی ما را خـود مـبـیـن
درشکـست نفس
خـود مَـردانه ایم
کـس نَـگـــــردد واقـف اَســرار مـا
زانکه همچون گنج٬
در ویرانه ایم