حضرت مولانا

بـی دف بَـــر مـا مَـیـا کـه مـا در سُـوریم
بِـر خـیـز و دُهُـل بِـزَن کـه مـا مـنـصـوریـم

مَـسـتـیـم نَـه مـسـت بـادهٔ انـگـوریـم

از هـر چـه خـیـال کــرده ای مـا دوریـم



عُمَرِ خیّام نیشابوری


لـب بَـر لـب كــــــــوزه بُــــردم از غايـت آز
تـا زو طلـبم واسـطـهٔ عُـــــــــــــــــمـرِ دراز

لـب بَـر لـب من نــهـاد و مـی گـفـت بـه راز
مـی خـور، كـه بـديـن جـهان نـمـی آيـی بـاز


مراسم ویژه هفت صد و چهلمین سالگرد درگذشت حضرت مولانا با عنوان " شب عروس" یا "شب وصلت" از امروز به مدت یک هفته در شهر قونیه ترکیه برگزار می شود. یاد سلطان عشق گرامی باد


چـه تدبیر ای مسلمانان که من خود را نمیدانم
نـه تـــــرسا و یــهودیم نه گـبـرم نه مـسـلمانم

نه شرقـیـم نه غـربیم نه بـریم نه بحـریم
نه ارکان طبیعـیم نه از افـلاک گـردانم
...
نه از خــــاکـم نـه از بـادم نـه از آبـم نـه از آتش
نه از عَـرشم نه از فَـرشم نه از کونم نه از کانم

نه از دنیی نه از عُـقـبی نه از جـنّت نه از دوزخ
نـه از آدم نـه از حـوا نـه از فــردوس رضـوانـم

مکـانم لامکـان باشد نـشـانـم بـی نـشـان باشـد
نه تن باشد نه جان باشد که من از جان جانانم

دویی از خـود بیرون کـردم یکـی دیدم دو عالم را
یکـی جـویـم یکی گـویـم یکـی دانـم یکـی خـوانـم

زِ جـام عشق سَـرمَستم دو عالم رفـت از دَستم
بجـز رنـدی و قـلاشـی نـبـاشـد هـیچ سـامـانـم

اگـر در عُـمر خـود روزی دَمـی بی او بَـر آوردم
از آن وقـت و از آن ساعت زِ عُـمر خود پشیمانم

الا ای شمس تبریزی چـنان مَـستم در این عالم
کـه جـز مَـسـتی و قـلاشی نباشد هـیچ درمـانم

دیوان شمس تبریزی

" اندیشه"




« ای برادر تو همه اندیشه ای
مابقی خود استخوان و ریشه ای
ور بود اندیشه ات گل، گلشنی
ور بود خاری، تو هیمۀ گلخنی»...
مثنوی – دفتر دوم

این ابیات در بیان این معنی است که چون حقیقت ذات آدمی جز اندیشه و ادراک و هوش نیست؛ پس هر کس هرچه می اندیشد همان است. و این سخن پیش از مولانا نیز در سخنان نظامی و عطار و دیگران آمده است و در مغرب زمین نیز این اندیشه سابقۀ طولانی دارد و از جمله محور اصلی فلسفۀ دکارت همین است که حقیقت ذات انسان چیزی جز ادراک و اندیشه نیست و تنها دلیل هرکس از ذات خویش اندیشیدن اوست و لذا گفت: من می اندیشم، پس هستم.
برگرفته از کتاب « گزیدۀ فیه ما فیه – مقالات مولانا»

"آدمی را می توان شناخت"


آدمی را می توان شناخت :
از کتابهایی که می خواند
و دوستانی که دارد
و ستایش هایی که می کند...
و لباسهایش و سلیقه هایش
و از آنچه خوش نمی دارد
و از داستانهایی که نقل می کند
و از طرز راه رفتنش
و حرکات چشمهایش
و ظاهر خانه اش و اتاقش؛
زیرا هیچ چیز بر روی زمین مستقل و مجرد نیست،
بلکه همۀ چیزها تا بی نهایت با هم پیوند و تاثیر و تاثّر دارند.

“A Man is Known…”
A man is known by the books he reads
by the company he keeps
by the praise he gives
by his dress, by his tastes
by his distastes
by the stories he tells
by his gait
by the motion of his eye
by the look of his house, of his chamber
for nothing on earth is solitary
but everything hath affinities infinite…
R.W.Emerson

نوشته رالف والدو امرسن
ترجمه حسین الهی قمشه ای

مثنوی معنوی مولوی ـ دفتر اوّل «جواب گفتن شیر خرگوش را و روان شدن با او»

گـفـت : "بسم الله ، بـیا ، تـا او كـجـاست
پیش در شو ، گر هـمی گویی تو راست
...
تـا سـزای او و صـد چـون او دهـم
ور دروغـست این ، سـزای تو دهم "

انـدر آمد چـون قلاووزی بـپیش
تا بـرد او را بـسوی دام خـویش

سوی چـاهی كـو نشانش كـرده بود
چـاه مَـغ را دام جــانـش كـرده بود

می شدند این هر دو تا نزدیک چـاه
ایـنت خـرگـوشی چـو آبی زیـر كاه

آب كـاهــی را بـهـامـون مـی بَـرد
آب كوهی را عجب چون می بَـرد

دام مَـكــــر او كـــــمــنـد شـیـر بـود
طرفه خرگوشی كه شیری می ربود

مـوسـیی فـرعـون را با رود نـیـل
می كُـشـد با لـشكـر و جـمع ثـقیـل

پشّـه ای نَـمـرود را بـا نـیم پَـر
می شكافـد بی مُحـابا دَرزِ سـر

حالِ آن كـو قـول دشمن را شِـنُود
بـین جـزای آنـک شـد یار حـسود

حالِ فـرعـونی كه هامان را شنود
حال نمرودی كه شیطان را شنود

دشـمن ار چـه دوسـتانه گـویدت
دام دان گـر چـه ز دانه گـویدت

گر تـرا قـندی دهد آن زهر دان
گر بـتن لطـفی كـند آن قهر دان

چـون قضا آید نَـبینی غـیر پوست
دشمنان را باز نشـناسی زِ دوست

چون چـنین شد ابـتهال آغاز كـن
نـاله و تَسـبیح و روزه سـاز كـن

نـاله می كـن كای تو عَـلّامُ الغیوب
زیـرِ سنگ مَكـرِ بَـد ما را مَـكـوب

گـر سگی كـردیم ، ای شـیر آفـرین
شـیر را مگـمار بـر ما زیـن كـمین

آبِ خـوش را صـورت آتش مـدِه
انـــدر آتش صـورتِ آبـــــی مـنِه

از شراب قهر ، چـون مستی دهـی
نـیستـها را صـورت هسـتـی دهـی

چیست مستی بند چشم از دید چشـم
تا نُـمایـد سنگْ گـوهـر پَـشـم یَـشـم

چـیست مستـی حـسّـها مُـبـدَل شدن
چـوبِ گَـز اندر نظر صَـندل شدن

اگر قهر خداوند بخواهد بندهٔ گمراهی را به نابودی بکشاند ، ممکن است به صورتی خوش آیند پیش آید و به همین دلیل حضرت مولانا "مستی از شراب قهر " را مطرح می کند . در آن صورت آنچه وجود حقیقی ندارد "صورت هستی " پیدا میکند و چشم بنده از دیدن حقایق باز میماند . در حقیقت به انسان های ناچیز ، جوری نشان میدهد که انگار چیزی هستند و این نمونهٔ قهر خداوند است . سنگ ناچیزی را گوهر میبیند و پشم را یشم . چنان حواس او از کار می افتد که چوب درختان ریگـزار را صندل می بیند . مقایسهٔ چوب گـز و چوب صندل از آن جهت است که چوب گـز بوی بدی دارد وچوب صندل را اگر بسوزانند دود آن خوشبوست ، وکارائی چوب گز برای نیزه و سلاح برای کشتار بوده در حالی که چوب صندل در ساخت لوازم تجملی و نفیس کار بُرد داشته است .

حضرت مولانا

................



خـم زلف تو دام کـفر و دین است
ز کارستان او یک شمّه این است

جـمالت معجـز حُسن است لیکـن
حدیث غمزه‌ات سِحر مبین است
...
ز چشم شوخ تو جان کی توان برد
کـه دایم با کـمان انـدر کـمین است

بــر آن چـشـم سـیـه صـد آفـریـن بـاد
که در عاشق کُـشی سحرآفرین است

عـجـب عـلـمـیست عـلم هـیئت عـشق
که چـرخ هـشـتمش هـفتم زمین است

تو پنداری که بدگو رفت و جان برد
حـسـابَـش بـا کِـرامُ الکـاتِـبـیـن اسـت

مَـشـو حـافـظ ز کِـید زلـفـش ایـِمـن
که دل برد و کنون دربند دین است

.مثنوی معنوی مولوی ـ دفتر اوّل « پای واپس كشیدن خرگوش از شیر چون نزدیک چاه رسید »

چــونـک نـزد چـاه آمـد شـیـر دیـد
كز ره آن خرگوش ماند و پا كشید
...
گـفـت پا واپس كـشـیدی تو چـرا
پای را واپس مكـش پیش اندر آ

گـفـت كو پایم كه دست و پای رفت
جـان من لرزید و دل از جای رفت

رنگ رویم را نمی بینی چو زر
ز اندرون خود میدهد رنگم خبر

حق چو سیما را مُعرِّف خوانده ست
چـشم عـارف سـوی سیما مانده ست

رنگ و بو ، غـمّاز آمد چون جرس
از فـرس آگـه كـنـد بـانــــگ فـرس

بانـگ هـر چـیزی رساند زو خـبر
تـا بـدانی بانـگ خـر از بانـگ در

گـفـت پیغامبر: بـتمیـیـز كـسان
مَـرءُ مَخْـفِـیّ لَـدی طیِّ الِـلّسان

رنـگ رو از حـال دل دارد نشان
رحـمتم كـن مِهر من در دل نشان

رنگ روی سرخ ، دارد بانگ شكـر
بانـگ روی زرد دارد صـبر و نُـكـر

در من آمد آنک دست و پا بَـرد
رنــگ رو و قـوّتِ سـیـمـا بَـرد

آنــک در هـر چـه در آیـد ، بـشـكـند
هـر درخـت از بیخ و از بُن بـر كَـند

در من آمد آن که از وی گشت مات
آدمــی و جــانـور ، جـامـد ، نـبـات

این خـود اجـزا اند ، كُـلّـیّات از او
زرد كـرده رنگ و فاسد كـرده بو

تا جهان گه صابرست و گَه شَكـور
بـوستان گَه حُـلّه پـوشد ، گاه عـور

آفــــتـابـی كـو بـر آیـد نـارگـون
ساعتی دیگر شود او سر نگون

اخـترانِ تـافـته بـر چـار طـاق
لحـظه لحـظه مبـتلای احـتراق

ماه كـو افـزود ز اخـتر در جـمال
شد ز رنجِ دِقّ ، او هـمچون خیال

ایـن زمــیـنِ بــــا سـكـونِ بـا ادب
انـدر آرد زلزله اش در لرز و تب

ای بــــسـا كُـه ، زیـن بـلای مُـردریـگ
گشته است اندر جهان او خُـرد و ریـگ

ایـن هـوا بـا روح آمـد مُـقـتِـرن
چون قضا آید وبا گشت و عَـفِن

آبِ خوش ، كو روح را همشیره شد
در غـدیـری زرد و تـلـخ و تـیره شد

آتشـی كـــو بـاد دارد در بُـروت
هم یكی بادی بر او خواند یموت

حال دریا ز اضطراب و جوش او
فـــهم كـن تـبـدیلـهای هوش او

چرخ سر گردان كه اندر جُـست و جوست

حـــــــال او چـون حـال فـرزنـدان اوسـت

......................,و ادامه آن تا اخر


در اینجا حضرت مولانا با توجه به ترس خرگوش قصهٔ مرگ و بیم نیستی را مطرح کرده است .
آدمی از دلهره و ترس این فکر در ذهن، دست و پا را گم می کند، رنگش می پرد و ناتوان می شود . حتی سیما ( علائم ظاهری از امور باطنی ) از چهره اش دور می شود .
سپس به فنای درخت ، آدمی ، جانور و حتی جماد اشاره می کند . اینها اجزاء کائنات هستند و ممکن است به یکباره کلیات هستی مانند برگی زرد که فاسد میشود ومیریزد از میان برود . این جهان همیشه دستخوش خوبی و بدی یا بهار و خزان است . این فنا حتی شامل ستارگان آسمان هم می شود احتراق کواکب : اصطلاح ستاره شناسی است به معنای نا پدید شدن ستاره ها در اثر تابش خورشید . تعریف علمی آن این است که یکی از ۵ سیارهٔ منظومهٔ شمسی که با خورشید در برج قرار میگیرد و دیده نمیشود .
ماه تا نیمهٔ هر ماه قمری همواره تابنده تر و زیباتر می شود اما در نیمهٔ دوم انگار بیماری میگیرد و چنان باریک می شود که انگار خیال است و وجود خارجی ندارد .
مرگ به ارثی تشبیه شده که برای تمام نسل ها و دوره ها می ماند .
هوا نیاز زندگی است اما اگر قضای الهی برسد همین هوای زندگی بخش پر از بیماری می شود .
آب گوارا است و هم از ارکان حیات است اما اگر در جایی راکد بماند زرد ، کدر و آلوده می شود .
این موج و جوشش در دریا نشانهٔ این است که روح یا ضمیر دریا در دگرگونی است و آرامش ندارد و دریا هم از نابودی بیمناک است .
حضرت مولانا از خاک و دریا و هوا و آتش هم فراتر رفته و میگوید افلاک و آسمان ها هم مشمول همین تلخ و شیرین سرنوشت هستند اختران فلکی هم گاهی در اوجند و گاهی در حضیض . و طالع سعد و نحس برای آنها هم مطرح است . او به این دلیل "فرزندان چرخ " گفته است که قدما ستارگان و بخصوص هفت سیاره را در سرنوشت موجودات این جهان موثر می دانسته و آنها را پدران یا آباء علوی می گفته اند .
حضرت مولانا به ما تذکر میدهد جهان فانی است و علت سستی دنیا را نقص های آن می داند. و یا به عبارتی، فناپذیری دنیا به دلیل اثرات ناشی از ترکیب عناصر نا پایدار موجود در آن است . زندانی بودن جهان به این دلیل است که دنیا محدود است و مانند عالم غیب بی کرانه نیست


آرزو کنید ...»



آرزو کنید که ذوب شوید و همچون جویباری باشید که با شتاب می رود و برای شب آواز می خواند.
آرزو کنید که رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه کنید.
آرزو کنید که زخم خورده فهم خود از عشق باشید و خون شما به رغبت و شادی بر خاک ریزد.
...آرزو کنید سپیده دم برخیزید و بالهای قلبتان را بگشایید و سپاس گویید که یک روز دیگر از حیات عشق به شما عطا شده است.
آرزو کنید که هنگام ظهر بیارامید و به وجد و هیجان عشق بیاندیشید،
آرزو کنید که شب هنگام با دلی حق شناس و پرسپاس به خانه بازآیید، و به خواب روید، با دعایی در دل برای معشوق و آوازی بر لب در ستایش او.

جبران خلیل جبران