آثار مولانا



از آثار مولانا غیر از "مجالس" که محفل درس و مواعظ اوست
و در مقدمه مثنوی، طبع کلاله خاور آمده است،
سه کتاب مستطاب، یعنی پاک و مطلوب و خوش و پسندیده،
بجای مانده است،...
با نام های "دیوان شمس"، "مثنوی" و "فیه ما فیه".
که جوهر کلام و چاشنی سخن در هر سه همان عشق است :

عشق در دیوان شمس مطربی است که آواز می خواند
و می رقصد و می چرخد، یک دست جام باده و یک دست زلف یار:
و عشق در مثنوی شهرزاد قصه گویی است
که از اطوار بی پایان عشق حکایتهای عجیب می گوید
اما عشق در فیه ما فیه بر کرسی حکمت نشسته
و با صدای مهربان و مشفق مردمان را می خواند که:
بیا آخر تا چند بیگانه ای
در میان سوداها و تشویش ها
فیه ما فیه با زبانی بی تکلف و پیراسته از زیورهای صوری
همان معانی دیوان شمس و مثنوی را
که قصه عشق مجنون و حدیث راه پر خون است باز می گوید
و مهمترین خصلت ان القای حضور گوینده درپیش خواننده است
چنانکه گرمی صدای مولانا را می شنود
و صدق و صفا و گرمی نفس او را احساس می کند.
«فیه ما فیه» نامی یگانه و بیگانه است که شاید در ادبیات
بی سابقه باشد
اما شاید بتوان در داستان مست و محتسب در مثنوی
نقابی از روی جمیل این کتاب برداشت و گوشه ابرویی از جمال او را نشان داد:

محتسب در نیمه شب جایی رسید
در بن بازار مستی خفته دید.
گفت هی مستی چه خوردستی بگو.
گفت ازآن خوردم که هست اندر سبو
گفت آخر در سبو واگو که چیست؟
گفت از آنکه خورده‌ام، گفت این خفی است
گفت آنچه خورده‌ای آن چیست آن
گفت آنکه در سبو مخفیست آن
دور می‌شد این سؤال و این جواب
ماند چون خر محتسب اندر خلاب
گفت او را محتسب هین آه کن
مست هوهو کرد هنگام سخن
گفت گفتم آه کن هو می‌کنی
گفت من شادم ، تو از غم می زنی
آه از درد و غم و بیدادی است
هوی هوی می‌ کشان از شادی است

در اینجا محتسب هوشیار دنیا،
که همه در سودای جهان و حساب سود و زیان است،
از مستان باده توحید می پرسد : چه خورده اید که چنین
شاد و فرخنده اید؟
گویند : گفتنی نیست، تا ننوشی ندانی.
و اگر پرسند که در پرده این الفاظ و عبارات و این ترانه و غزل چیست،
گویند : فیه مافیه، در آن است آنچه در آن است، تا نخوانی در نیابی.
و آنگاه نه هر خواندنی که مدام فریفته صورت باشی
و در بند وزن وقافیه و تمثیل و قصه فرومانی،
بلکه باید دانه را از کاه و پوست را از مغز جدا کنی
و از آن مغز و دانه برخوری.
آنگاه نه هر خوردنی که در دهان بگردانی و بیرون افکنی
چنانکه به یک روز هزار آیت قرآن فرو می خوانند
و فرو نمی برند تا مایه رشد و قوت جان باشد.
و با این همه، اگر فرو بری و طبع تو با آن همراه نباشد،
تو را هیچ سود نبخشد:

برسماع راست هر تن چیر نیست
طعمه هر مرغکی انجیر نیست
مثنوی

به مناسبت فرا رسیدن عید قربان تقدیم به دوست عزیزم سهیل عیدتان مبارکباد


هوسی است در سَـر من که سَـر بـشـر ندارم
من از این هوس چنانم که ز خود خبر ندارم

دو هزار ملک بخشد شه عشق هر زمانی
من از او بجز جـمالش طمعی دگـر ندارم
...
کمر و کلاه عشقش به دو کون مر مرا بس
چـه شد ار کله بیفتد چه غم ار کـمر ندارم

سحـری ببرد عشقش دل خـسـته را به جـایی
که ز روز و شب گذشتم خبر از سحر ندارم

سـفـری فـتـاد جـان را به ولایـت مـعانـی
که سپهر و ماه گوید که چنین سفر ندارم

ز فراق جان من گر ز دو دیده در فشاند
تو گمان مبر که از وی دل پرگهر ندارم

چه شکـرفروش دارم که به من شکـر فروشد
که نگـفـت عـذر روزی که بـرو شکـر ندارم

بِـنمـودمـــی نـشـانــــی زِ جـمال او ولـیکـن
دو جهان به هم برآید سر شور و شر ندارم

تـبـریـز عهد کـردم که چـو شـمس دیـن بیاید
بنهم به شُکـر این سَـر که به غیر سَـر ندارم

حضرت مولانا

  دیوان شمس تبریزی

.من از کـجـا پند از کـجـا باده بگـردان ساقیا

آن جـام جان افزای را برریز بر جان ساقیا

بر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقان

دور از لـب بیگـانگـان پیـش آر پـنهـان ساقیا

...نانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره را

آن عاشق نانباره را کـنجی بِخُـسبان ساقیا

ای جان جان جان جان ما نامدیم از بهر نان

بَـرجه گـدارویی مکـن در بزم سلطان ساقیا

اوّل بِـگــیـر آن جــــام مه بر کـفـهٔ آن پـیـر نـِه

چون مست گردد پیر ده رو سوی مَستان ساقیا

رو سخت کن ای مرتجا مست از کجا شرم از کجا

ور شـرم داری یـک قـدح بـر شـرم افـشان ساقـیــا

بَـرخـیـز ای ساقی بـیا ای دشـمن شـرم و حــیا

تا بخـت ما خـندان شود پیش آی خـندان ساقـیا

 


دیوان شمس تبریزی

ماه دیـدم شد مرا سـودای چرخ

آن مهی نی کو بود بالای چرخ

تـو زِ چـرخی بـا تـو می گـویـم زِ چرخ

ورنه این خـورشـیـد را چـه جـای چرخ

.زُهـره را دیـدم هـمی زد چـنـگ دوش

ای همه چون دوش ما شب های چرخ

جـــــــــــانِ مـن بـا اخـــتـران آسـمان

رقص رقصان گـشته در پهنای چرخ

در فِــــراق آفـــــتـاب جـان بـبـیـن

از شفق پرخون شده سیمای چرخ

سَـر فـرو کـن یک دَمـی از بام چرخ

تـازنـم مـن چـــــرخـها درپـای چرخ

سـنگ از خـورشـیـد شد یاقوت و لعل

چـشـم از خـورشـیـد شد بـیـنای چرخ

مـاه خـود در آســــمـان دیگـر اسـت

عکـس آن ماهـست در دریای چرخ

مـن زِ شـمسـم تـو چـه مـیـدانـی زِ شـمس

چـرخ شـمسـم مـن هــمـی گـردم زِ چرخ

 




سودای عقل»

در آن ایام نوجوانی
هنگامی که به بازار مکاره می رفتم
بیش از چند سکه در کیسه نداشتم
و چه بسیار که می ایستادم...
و بر چیزهایی که توان خریدش را نداشتم با حسرت می نگریستم

اکنون روزگار دگرگون شده است
و می توانم هرچه دلم می خواهد بخرم
این بازار و این دینار
اما راستی آن جوانک شاد و بی خیال
که با کیسه خالی به خرید می رفت کجاست
آن جوانک عمر خویش را در سودای سود و زیان
و حساب کم و بیش سپری کرد
و چنین است که دلهای آدمیان، پیوسته از این سوداها خسته و آزرده شده است
و در آینده نیز همین سوداها آن را خواهند فرسود

When first my way to fair I took
,Few pence in purse had I
And long I used to stand and look
.At things I could not buy
Now times are altered: if I care
; To buy a thing, I can
,The pence are here and here’s the fair
?But where’s the lost young man
— To think that two and two are four
And neither five nor three
The heart of man has long been sore
.And long ’tis like to be

A.E. Housman, Last Poems



امیلی دیکنسون

اگر قرار بود در پاییز بیایی، تابستان را کنار می زدم
با نیم لبخندی و تکان دستی همچون خانمی که مگس را.
اگر می توانستم سال دیگر ببینمت، ماه ها را می فشردم و گلوله می کردم
و هر یک را در گنجه ای می نهادم
مبادا شمارشان را از دست بدهم.
اگر فقط چن...د قرن تاخیر می کردی، قرن ها را با سر انگشت می شمردم
و از هم کم می کردم، تا آنکه
پنجه ام به دورترین دیار فروافتد
اگر یقین داشتم که هر گاه جان می سپارم
تو به من خواهی پیوست
جانم را چون پوستی اضافی می کندم
و بی درنگ ابدیت را می گزیدم.
اما اکنون که یقین ندارم
چه فاصله ای میان من و توست،
جدایی رنجم می دهد چون زنبور شاخدار که جای گزشش پیدا نیست

Emily Dickenson


‫"من شرابي مي نوشم که پرورده هيچ مِي فروش نيست

در جامي از مرواريد ، که دست هيچ شيشه گر بدان نرسيده است

و جوهر مستي بخش آن شراب را
...
در هيچ ميخانه اي در ساحل رود راين نمي تواني يافت.

من مستم از هواي لطيف و هم آغوشي مي کنم با ژاله و شبنم

و روزهاي بلند تابستان ، مست و حيران

از درِ ميکده ها بيرون مي آيم ، آنجا که شراب زرد خورشيد را

در جام فيروزه رنگ فلک ريخته اند

هنگامي که زنبورها از شيره گياهان مست شوند

و خداوندِ باغ آنها را از ميخانه گل بيرون کند ،

هنگامي که پروانگان چنان مست و بي خود شوند که ديگر شراب نستانند

من همچنان تشنه و مخمور بيش از پيش باده مينوشم

تا کروبيان عالم بالا کلاه سپيد بر سر بچرخانند

و قدسيان شتابان به سوي پنجره آيند ، تا نظاره کنند

اين مست کوچک لايقعل را که در آفتاب آرميده است
A Liquor Never Brewed

I taste a liquor never brewed,
From tankards scooped in pearl;
Not all the vats upon the Rhine
Yield such an alcohol!


‫امروز روز شادی و امسال سال گل نیکوست حال ما که نکو باد حال گل
گل را مدد رسید ز گلزار روی دوست تا چشم ما نبیند دیگر زوال گل
مستست چشم نرگس و خندان دهان باغ از کر و فر و رونق و لطف و کمال گل
سوسن زبان گشاده و گفته به گوش سرو اسرار عشق بلب...ل و حسن خصال گل
جامه دران رسید گل از بهر داد ما زان می‌دریم جامه به بوی وصال گل
گل آن جهانیست نگنجد در این جهان در عالم خیال چه گنجد خیال گل
گل کیست قاصدیست ز بستان عقل و جان گل چیست رقعه ایست ز جاه و جمال گل
گیریم دامن گل و همراه گل شویم رقصان همی‌رویم به اصل و نهال گل
اصل و نهال گل عرق لطف مصطفاست زان صدر بدر گردد آن جا هلال گل
زنده کنند و باز پر و بال نو دهند هر چند برکنید شما پر و بال گل
مانند چار مرغ خلیل از پی فنا در دعوت بهار ببین امتثال گل
خاموش باش و لب مگشا خواجه غنچه وار می‌خند زیر لب تو به زیر ظلال گل‬


مذهب راستین، زیستن واقعی است؛ زیستن با تمامی روح و جان، با تمامی خوبی ها و درستکاری ها
- آلبرت اینشتین
...
True religion is real living; living with all one's soul
with all one's goodness and righteousness
— ‬Albert Einstein

«آن لبها»


آن لبها که عشق با دستان خود آفریده بود
از هم باز شد، صفیری برآورد و خطاب به من که کشته زار او بودم گفت:
«مرا از تو بیزاری.»
آنگاه چون جان نزار و حالت احتضار مرا دید،...
بی درنگ شفقت و مهربانی به سینۀ او بازگشت
و آن دهان را که پیوسته در خطاب، نرم و شیرین بود آماج عتاب کرد
که چرا فرمان محکومیتی بدان سردی و بی مهری صادر کرده است.
پس بار دیگر آن دهان را از نو درود و تحیت گفتن آموخت.
و بر آن عبارت «مرا از تو بیزاری» کلمۀ پایانی بیفزود؛
کلمه ای شگفت که همچون روزی لطیف از پی شامی سیاه درآمد
و اهریمن سیاهی را از آسمان به قعر جهنم پرتاب کرد
و دیو «بیزاری» را از آن عبارت هولناک زدود
و آن صفیر بدین گونه تکرار شد که
«مرا از تو بیزاری مباد.»

ویلیام شکسپیر




"داستان مرگ شاهان"

بیایید برای خدا روی زمین بنشینیم
و داستان غم انگیز مرگ شاهان را حکایت کنیم
که چگونه برخی از تخت پادشاهی سرنگون شدند
و برخی در جنگ جان سپردند
و برخی دیگر در چنگال اشباح و ارواحی در افتادند
که تاج و تخت ایشان را به یغما برده بودند
و گروهی نیز به دست همسرانشان
با زهر کشنده جان سپردند
وشماری نیز در خواب به خنجر کین از پای در آمدند
و همه ایشان با پنجه های خونریز جانیان جان باختند
زیرا ،
در دایره مُجوّف آن تاج
که شقیقۀ فانی تاجوران را دور می زند
بارگاه مرگ جای دارد
این مضحکۀ روزگار ، در آن دایره می نشیند
و بر ملک پادشاه طعنه می زند
و بر شکوه و جلال او می خندد
و به او اجازه می دهد که نفسی چند بر صحنه ای حقیر، پادشاهی کند
بترسد و بلرزد و بترساند و بلرزاند
و با نگاهی به قتل کسان فرمان دهد
و وجودش از غرور و خودپسندی آکنده شود
چنان که گمان کند این گوشت و پوست که دیوار حیات اوست
جمله از جنس آهن و پولاد است
و بناگاه مرگ،در پی آن بازی طعن آمیز سوزنی در دست بر او وارد می شود
و دیوار قلعۀ او را سوراخ می کند و می گوید:
الوداع ای پادشاه عالم.

“Kings and Death”
For God’s sake , let us sit upon the ground
And tell sad stories of the death of kings ;
How some have been deposed ; some slain in war
Some haunted by the ghosts they have deposed ;
Some poison’d by their wives : some sleeping kill’d ;
All murder’d ; for within the hollow crown
That rounds the mortal temples of a king
Keeps Death his court and there the antic sits,
Scoffing his state and grinning at his pomp ,
Allowing him a breath , a little scene ,
To monarchize, be fear’d and kill with looks,
Infusing him with self and vain conceit ,
As if this flesh which walls about our life ,
Were brass impregnable , and humour’d thus
Comes at the last and with a little pin
Bores through his castle wall , and farewell king !
William Shakespeare

شعر از ویلیام شکسپیر