چـه تدبیر ای مسلمانان که من خود را نمیدانم
نـه تـــــرسا و یــهودیم نه گـبـرم نه مـسـلمانم

نه شرقـیـم نه غـربیم نه بـریم نه بحـریم
نه ارکان طبیعـیم نه از افـلاک گـردانم
...
نه از خــــاکـم نـه از بـادم نـه از آبـم نـه از آتش
نه از عَـرشم نه از فَـرشم نه از کونم نه از کانم

نه از دنیی نه از عُـقـبی نه از جـنّت نه از دوزخ
نـه از آدم نـه از حـوا نـه از فــردوس رضـوانـم

مکـانم لامکـان باشد نـشـانـم بـی نـشـان باشـد
نه تن باشد نه جان باشد که من از جان جانانم

دویی از خـود بیرون کـردم یکـی دیدم دو عالم را
یکـی جـویـم یکی گـویـم یکـی دانـم یکـی خـوانـم

زِ جـام عشق سَـرمَستم دو عالم رفـت از دَستم
بجـز رنـدی و قـلاشـی نـبـاشـد هـیچ سـامـانـم

اگـر در عُـمر خـود روزی دَمـی بی او بَـر آوردم
از آن وقـت و از آن ساعت زِ عُـمر خود پشیمانم

الا ای شمس تبریزی چـنان مَـستم در این عالم
کـه جـز مَـسـتی و قـلاشی نباشد هـیچ درمـانم

دیوان شمس تبریزی