گـفـت : "بسم الله ، بـیا ، تـا او كـجـاست
پیش در شو ، گر هـمی گویی تو راست
...
تـا سـزای او و صـد چـون او دهـم
ور دروغـست این ، سـزای تو دهم "

انـدر آمد چـون قلاووزی بـپیش
تا بـرد او را بـسوی دام خـویش

سوی چـاهی كـو نشانش كـرده بود
چـاه مَـغ را دام جــانـش كـرده بود

می شدند این هر دو تا نزدیک چـاه
ایـنت خـرگـوشی چـو آبی زیـر كاه

آب كـاهــی را بـهـامـون مـی بَـرد
آب كوهی را عجب چون می بَـرد

دام مَـكــــر او كـــــمــنـد شـیـر بـود
طرفه خرگوشی كه شیری می ربود

مـوسـیی فـرعـون را با رود نـیـل
می كُـشـد با لـشكـر و جـمع ثـقیـل

پشّـه ای نَـمـرود را بـا نـیم پَـر
می شكافـد بی مُحـابا دَرزِ سـر

حالِ آن كـو قـول دشمن را شِـنُود
بـین جـزای آنـک شـد یار حـسود

حالِ فـرعـونی كه هامان را شنود
حال نمرودی كه شیطان را شنود

دشـمن ار چـه دوسـتانه گـویدت
دام دان گـر چـه ز دانه گـویدت

گر تـرا قـندی دهد آن زهر دان
گر بـتن لطـفی كـند آن قهر دان

چـون قضا آید نَـبینی غـیر پوست
دشمنان را باز نشـناسی زِ دوست

چون چـنین شد ابـتهال آغاز كـن
نـاله و تَسـبیح و روزه سـاز كـن

نـاله می كـن كای تو عَـلّامُ الغیوب
زیـرِ سنگ مَكـرِ بَـد ما را مَـكـوب

گـر سگی كـردیم ، ای شـیر آفـرین
شـیر را مگـمار بـر ما زیـن كـمین

آبِ خـوش را صـورت آتش مـدِه
انـــدر آتش صـورتِ آبـــــی مـنِه

از شراب قهر ، چـون مستی دهـی
نـیستـها را صـورت هسـتـی دهـی

چیست مستی بند چشم از دید چشـم
تا نُـمایـد سنگْ گـوهـر پَـشـم یَـشـم

چـیست مستـی حـسّـها مُـبـدَل شدن
چـوبِ گَـز اندر نظر صَـندل شدن

اگر قهر خداوند بخواهد بندهٔ گمراهی را به نابودی بکشاند ، ممکن است به صورتی خوش آیند پیش آید و به همین دلیل حضرت مولانا "مستی از شراب قهر " را مطرح می کند . در آن صورت آنچه وجود حقیقی ندارد "صورت هستی " پیدا میکند و چشم بنده از دیدن حقایق باز میماند . در حقیقت به انسان های ناچیز ، جوری نشان میدهد که انگار چیزی هستند و این نمونهٔ قهر خداوند است . سنگ ناچیزی را گوهر میبیند و پشم را یشم . چنان حواس او از کار می افتد که چوب درختان ریگـزار را صندل می بیند . مقایسهٔ چوب گـز و چوب صندل از آن جهت است که چوب گـز بوی بدی دارد وچوب صندل را اگر بسوزانند دود آن خوشبوست ، وکارائی چوب گز برای نیزه و سلاح برای کشتار بوده در حالی که چوب صندل در ساخت لوازم تجملی و نفیس کار بُرد داشته است .

حضرت مولانا

................