چــونـک نـزد چـاه آمـد شـیـر دیـد
كز ره آن خرگوش ماند و پا كشید
...
گـفـت پا واپس كـشـیدی تو چـرا
پای را واپس مكـش پیش اندر آ

گـفـت كو پایم كه دست و پای رفت
جـان من لرزید و دل از جای رفت

رنگ رویم را نمی بینی چو زر
ز اندرون خود میدهد رنگم خبر

حق چو سیما را مُعرِّف خوانده ست
چـشم عـارف سـوی سیما مانده ست

رنگ و بو ، غـمّاز آمد چون جرس
از فـرس آگـه كـنـد بـانــــگ فـرس

بانـگ هـر چـیزی رساند زو خـبر
تـا بـدانی بانـگ خـر از بانـگ در

گـفـت پیغامبر: بـتمیـیـز كـسان
مَـرءُ مَخْـفِـیّ لَـدی طیِّ الِـلّسان

رنـگ رو از حـال دل دارد نشان
رحـمتم كـن مِهر من در دل نشان

رنگ روی سرخ ، دارد بانگ شكـر
بانـگ روی زرد دارد صـبر و نُـكـر

در من آمد آنک دست و پا بَـرد
رنــگ رو و قـوّتِ سـیـمـا بَـرد

آنــک در هـر چـه در آیـد ، بـشـكـند
هـر درخـت از بیخ و از بُن بـر كَـند

در من آمد آن که از وی گشت مات
آدمــی و جــانـور ، جـامـد ، نـبـات

این خـود اجـزا اند ، كُـلّـیّات از او
زرد كـرده رنگ و فاسد كـرده بو

تا جهان گه صابرست و گَه شَكـور
بـوستان گَه حُـلّه پـوشد ، گاه عـور

آفــــتـابـی كـو بـر آیـد نـارگـون
ساعتی دیگر شود او سر نگون

اخـترانِ تـافـته بـر چـار طـاق
لحـظه لحـظه مبـتلای احـتراق

ماه كـو افـزود ز اخـتر در جـمال
شد ز رنجِ دِقّ ، او هـمچون خیال

ایـن زمــیـنِ بــــا سـكـونِ بـا ادب
انـدر آرد زلزله اش در لرز و تب

ای بــــسـا كُـه ، زیـن بـلای مُـردریـگ
گشته است اندر جهان او خُـرد و ریـگ

ایـن هـوا بـا روح آمـد مُـقـتِـرن
چون قضا آید وبا گشت و عَـفِن

آبِ خوش ، كو روح را همشیره شد
در غـدیـری زرد و تـلـخ و تـیره شد

آتشـی كـــو بـاد دارد در بُـروت
هم یكی بادی بر او خواند یموت

حال دریا ز اضطراب و جوش او
فـــهم كـن تـبـدیلـهای هوش او

چرخ سر گردان كه اندر جُـست و جوست

حـــــــال او چـون حـال فـرزنـدان اوسـت

......................,و ادامه آن تا اخر


در اینجا حضرت مولانا با توجه به ترس خرگوش قصهٔ مرگ و بیم نیستی را مطرح کرده است .
آدمی از دلهره و ترس این فکر در ذهن، دست و پا را گم می کند، رنگش می پرد و ناتوان می شود . حتی سیما ( علائم ظاهری از امور باطنی ) از چهره اش دور می شود .
سپس به فنای درخت ، آدمی ، جانور و حتی جماد اشاره می کند . اینها اجزاء کائنات هستند و ممکن است به یکباره کلیات هستی مانند برگی زرد که فاسد میشود ومیریزد از میان برود . این جهان همیشه دستخوش خوبی و بدی یا بهار و خزان است . این فنا حتی شامل ستارگان آسمان هم می شود احتراق کواکب : اصطلاح ستاره شناسی است به معنای نا پدید شدن ستاره ها در اثر تابش خورشید . تعریف علمی آن این است که یکی از ۵ سیارهٔ منظومهٔ شمسی که با خورشید در برج قرار میگیرد و دیده نمیشود .
ماه تا نیمهٔ هر ماه قمری همواره تابنده تر و زیباتر می شود اما در نیمهٔ دوم انگار بیماری میگیرد و چنان باریک می شود که انگار خیال است و وجود خارجی ندارد .
مرگ به ارثی تشبیه شده که برای تمام نسل ها و دوره ها می ماند .
هوا نیاز زندگی است اما اگر قضای الهی برسد همین هوای زندگی بخش پر از بیماری می شود .
آب گوارا است و هم از ارکان حیات است اما اگر در جایی راکد بماند زرد ، کدر و آلوده می شود .
این موج و جوشش در دریا نشانهٔ این است که روح یا ضمیر دریا در دگرگونی است و آرامش ندارد و دریا هم از نابودی بیمناک است .
حضرت مولانا از خاک و دریا و هوا و آتش هم فراتر رفته و میگوید افلاک و آسمان ها هم مشمول همین تلخ و شیرین سرنوشت هستند اختران فلکی هم گاهی در اوجند و گاهی در حضیض . و طالع سعد و نحس برای آنها هم مطرح است . او به این دلیل "فرزندان چرخ " گفته است که قدما ستارگان و بخصوص هفت سیاره را در سرنوشت موجودات این جهان موثر می دانسته و آنها را پدران یا آباء علوی می گفته اند .
حضرت مولانا به ما تذکر میدهد جهان فانی است و علت سستی دنیا را نقص های آن می داند. و یا به عبارتی، فناپذیری دنیا به دلیل اثرات ناشی از ترکیب عناصر نا پایدار موجود در آن است . زندانی بودن جهان به این دلیل است که دنیا محدود است و مانند عالم غیب بی کرانه نیست