به مناسبت فرا رسیدن عید قربان تقدیم به دوست عزیزم سهیل عیدتان مبارکباد
هوسی است در سَـر من که سَـر بـشـر ندارم
من از این هوس چنانم که ز خود خبر
ندارم
دو هزار ملک بخشد شه عشق هر زمانی
من از او بجز جـمالش طمعی دگـر
ندارم
...
کمر و کلاه عشقش به دو کون مر مرا بس
چـه شد ار کله
بیفتد چه غم ار کـمر ندارم
سحـری ببرد عشقش دل خـسـته را به جـایی
که ز
روز و شب گذشتم خبر از سحر ندارم
سـفـری فـتـاد جـان را به ولایـت
مـعانـی
که سپهر و ماه گوید که چنین سفر ندارم
ز فراق جان من گر ز دو
دیده در فشاند
تو گمان مبر که از وی دل پرگهر ندارم
چه شکـرفروش دارم که
به من شکـر فروشد
که نگـفـت عـذر روزی که بـرو شکـر ندارم
بِـنمـودمـــی
نـشـانــــی زِ جـمال او ولـیکـن
دو جهان به هم برآید سر شور و شر
ندارم
تـبـریـز عهد کـردم که چـو شـمس دیـن بیاید
بنهم به شُکـر این سَـر
که به غیر سَـر ندارم
حضرت مولانا
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۲ ساعت 14:58 توسط
|