مُـرغ دِل پَــران مَـبا جـز در هـوای بیخـودی
شمع جان تابان مَـبا جـز در سَـرای بیخـودی

آفـتاب لطـف حـقّ بر عاشقان تابـنده باد
تا بـیـفـتـد بر همه سایه همای بـیخـودی
...

گر هزاران دولت و نعمت ببیند عاشقی
نـایـد انـدر چـشـم او اِلا بـلای بـیخـودی

بنگر اندر من که خود را در بلا افکـنده‌ام
از حـلاوت‌ها که دیـدم در فـنای بـیخـودی

جان و صد جان خود چه باشد گر کسی قربان کند
در هـــــــــــــوای بـیخـودی و از بـرای بـیخـودی

عاشقا کمتر نشین با مردم غمناک تو
تا غباری درنیفتد در صفای بیخودی

باجفا شو با کسی کو عاشق هشیاری است
تـا بـــیـابـی ذوق‌هـا انـدر وفـای بـیخـودی

بیخودی را چون بدانی سروری کاسد شود
ای سری و سروری‌ها خاک پای بیخودی

خوش بود ظاهر شدن بر دشمنان بر تخت ملک
لـیـک آن‌هـا هـیچ نـبود جـان بـه جـای بیخـودی

گر تو خواهی شمس تبریزی شود مهمان تو
خانه خالی کن ز خود ای کدخـدای بیخـودی

دیوان شمس تبریزی